داستان های کوتاه
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 21:30
«بدون شرح= به کسی گفتند امامزاده یعقوب را در کوه، پلنگ خورد! آنکه می دانست تصحیح کرد که اولاً: امامزاده نبود و پیغمبر بود، ثانیاً: یعقوب نبود و یونس بود، ثالثاً: کوه نبود و دریا بود، رابعاً: پلنگ نبود و نهنگ بود و خامساً: او را نخورد و در شکمش نگه داشته و به ساحل رساند.» نظردهید وصیت نامه...
شعر خر
-
تاریخ: 1392/11/9 ساعت: 20:21
بیا خـری رها کن ! (شعر طنز) روزی به رهی مرا گذر بودخوابیده به ره جناب خر بوداز خر تو نگو که چون گهر بودچون صاحب دانش و هنر بودگفتم که جناب در چه حالی؟فرمود که وضع باشد عالیگفتم که بیا خری رها کنآدم شو و بعد از این صفاکنگفتا که برو مرا رها کنزخم تن خویش را دوا کنخر صاحب عقل و هوش باشددور از عمل وحوش ...
دو شعر خنده
-
تاریخ: 1392/11/9 ساعت: 17:38
شعر خندهآداب پایتخت نشینی نخواستیمیک چسب گنده بر نوک بینی نخواستیمما را شمیم سنجد و توت وطن خوش استما میوه های مصری و چینی نخواستیمتولید را، پدر، سر جدّت! غلاف کن!بابایمان درآمده، نی نی نخواستیم!خواننده های روی زمین خوش صداترندخواننده های زیرزمینی نخواستیمبا ما بدون پرده بگویید زهر مار!ما حاضریم...ف...
عکس ماهی
-
تاریخ: 1392/11/10 ساعت: 22:33
جوک
-
تاریخ: 1392/11/10 ساعت: 22:26
غضنفر میره ترکیه،جیبشو میزنن...میگه واگذارتون کردم به کلید اسرار!! ارسال شده در 10 روز پیش توسط TOOFAN - گزارش تخلف یه روز از گوسفنده میپرسن چه ماشینی دوست داری میگه ببببببببببببببببببببببنز غضنفر میره ترکیه،جیبشو میزنن...میگه واگذارتون کردم به کلید اسرار!! یه روز از گوسفنده میپرسن چه ماشینی دوس...